رستارستا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

رستا

مامان کجایی پس س س س ؟؟؟؟؟؟

مامان هیچ معلومه کجایی ؟ کم کم داره دو سالم میشه ها ااا  !!!!  چشم بهم بذاری این یکماهم گذشته میدونی چند وقته نمی یای سری به من و این وبلاگ بزنی  1-اسباب کشی کردیم کلی تو اسباب کشی کمک کردم  بجای یکماه کار تخلیه خونه و تحویلش دوماه طول کشید دیدی ؟؟؟ (همش به خاطر من و کمک هام بود دیگه !!) 2 - اومدیم تو یه شهر دیگه زندگی میکنیم که خودش خیلی اتفاق بزرگیه خونه جدید اتاق جدید آدمای جدید ... 3 - واکسن هجده ماهگیم رو یه جای جدید زدم اوخخخخخخ  جاش درد میکنه بوسسس کن خوب شه مامان  " ای جا " 4-حرف میزنم در حد المپیک فقط نمیدونم چرا همه آدما بعد از حرف زدنم برمیگردند به تو و میگند : چی میگه ؟این...
19 دی 1393

پریشانی و پشیمانی

   روزهایم می گذرد ، روزهایت میگذرد ،خیلی زود شب می شود ،روزها هفته میشوند ،هفته ها ماه می شوند و... چقدر زود دیر می شود دخترکم ...من می مانم  ،جا می مانم از این ساعتهایی که پرشتاب می گذرندگویی دنبالشان گذاشته ای ، من جا می مانم ... روزهایت را می بینم ،می شنوم ،با تمام وجود حسشان می کنم تمام لحظه هایم متعلق به تواند اما هنوز احساس می کنم جا می مانم ،کم آورده ام ،نمی رسم به هیچ چیز نمی رسم ثبت لحظه هایت و روزهایت که شده اخرین کار دنیا اگر وقت کردم و حالی برایم ماند ودیگر هیچ دغدغه ای نداشتم آنوقت می آیم وبلاگت را آپ می کنم و... این طور می شود که هفته ها می گذرد و من سری به این وبلاگ نمی زنم ... تاتی تاتی می کنی ،راه می...
3 فروردين 1393

صبر زرد

دکترها گفتند به خاطر مصرف داروها باید شیر دهی را قطع کنم پریشانیم را که دیدند گفتند میتوانم دوماه صبر کنم تا تو یکساله شوی بعد تو را از شیر بگیرم ودرمانم را شروع کنم . پریشانی من اما تمام نمی شود که نمی شود... دو هفته پیش که دانستم بیمارم و باید تحت درمان قرار گیرم- شاید تا آخر عمر-  آنقدر برایم سخت نبود که حالا... مادرم میگفت" دو لذت را  مردها هیچ وقت تجربه  نمی کنند یکی آن لحظه ای که بچه درون تو تکان میخورد یکی لحظه های ناب شیرخوردن .."و.من سالها منتظر ماندم برای تجربه کردن این لحظات ... لحطه های  ناب شیرخوردن لحطه های من و تو ... گرمی نفسهایت روی پوستم ، نگاه پر ازتمرکزت ،صدای قورت دادن شیر در گ...
15 دی 1392

شکلات تلخ

آبان و آذر گذشت ومن هیچ  کدام از لحظاتت را ثبت نکردم  متاسفم دخترم  . روزهای شلوغی بود باباجون و مادر جون از مکه برگشتند هشتم ابانماه ، یکی دو هفته مانده به آمدنشان من وتو وبابا هرشب درگیر خرید بودیم گرچه برای تو ،هم ماشین گردی بود هم تفریح، اما خیلی هم خسته  میشدی چاره ای نبود، آمدند ،یک هفته هم  مهمانی داشتیم و برو بیا و بعد من وتو درگیر بیماری شدیم از بیماری خودم چیزی نمی نویسم این وبلاگ متعلق به توست اما .... درد دندان ،آنفولانزا ، اسهال شدید ... همه با هم  به تو حمله ور شدند ،نصف شدی !!!آنقدر مریضی ضعیفت کرده که مثل یک پر کاه از زمین بلندت میکنیم دو ماه قبل روی پاهایت می ایستادی اما به ...
28 آذر 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رستا می باشد